سؤال است [یادداشت]
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 3:44
به شکلی بهظاهر عجیب اما بهتمامی پذیرفتنی و دریافتنی، امشب فرصتی شد برای فکرکردنِ من. به این که چندماهِ گذشته چه از سرِ ما گذشته. ما! بیاختیار، ما در کلامم است. نه دیگر من. یادم میآید ک
پری کنده [شخصی]
-
تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 4:57
همه چیز عینِ هیچ وقت. امشب، مثلِ هیچ وقت نیست که دارم برای وبلاگ مینویسم. بیحس. چیزی مثلِ یک مار درونم میچرخد و احساسِ حقارت، نه، ندامت میکنم. چادر خطخط... امشب مثلِ هیچ وقت نیست که گوش به هاونیاز دادهام که صدای صافِ آینور گوشت از تنم میتراشد. چهارراه حافظیه به سمتِ اطلسی. آن ساختمانی که دارند میساز...
مردِ بارانی پوش [شعر]
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 2:48
شعلۀ اشیاء خاکستر شده ست رنگها، ساییده از آسیبِ آب ابرهای دودهرنگِ همچو اندوهی غلیظ در دلِ هر گودِ آب و هوا چون فشارِ آرواره چون سکوت سخت استاده ست بر گورستان در میانِ این هزاران نامِ خفته روی سنگ این هزاران نامِ بیدارِ سخنچینِ زمان مردِ بارانیپوش ایستاده بهدرنگ وز پیِ اندی
یا بیامیز یا بیاموزم [اندیشه]
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 23:06
چیزها را به ما نمیآموزند؛ بلکه از ما پنهان میکنند. چرا؟ چون از مسئولیتِ چیزها میهراسند. چون نمیتوانند شکوه و عظمتِ چیزها را چنان که باید بنمایانند؛ پس پشتِ تحقیر، پنهانشان میکنند. هیچ چیزی را نمیشود آموزش داد، مگر با دست و دلی که مثلِ بید میلرزند. حالا من با صدایی لرزان می
لبانِ بسته [دیالوگ]
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 23:06
- مگر نه قفلهای بسته، لبانی نومید اند؟ - اما کدام لب است که در آرزوی بوسههای تازه، خاطرهبازی نمیکند؟
عبور از دوزخ [اندیشه]
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 23:06
هیچ سخنِ درستی نیست که برآمده از پرتوپلا نباشد. همگان به ظلماتِ دوزخ وارد میشوند؛ ستمگاران در آن رها میشوند و پرهیزگاران از آن رها میشوند. (برداشته از آیات 71 و 72 مریم)
خوشۀ مستجاب [شعر]
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 23:06
تکرارِ لمــسِ ســرد در رفـت و بـازگشت بر صفـحۀ خامـوشِ موبایـل در بـیقراریِ خامـوشِ مـرد در راهِ درازِ هرروزِ کار در لمسِ انتظار که قلبی ست بیتپش خاموش سرد در جیب یا که دست در چرتِ پارهاش هر روز رؤیای الکنی ست: مرد از فشارِ جمعیّت به تقلّا با استخوانِ خرد میگذرد خوشهای
موبایل [داستان کوتاه]
-
تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 15:46
موبایل مرد و زن، با فاصله، روی نیمکتی در خیابانِ ارم نشسته بودند. مرد خم شده بود و دستهایش را به رانها تکیه داده بود و سرش را پایین انداخته بود. زن راست نشسته بود و با شالگردنش ور میرفت. زن گفت: «بریم؟» مرد چیزی نگفت. حرکتی هم نکرد. فقط نفسی عمیق کشید. زن گفت: «همم؟» مرد همانطور سربهزیرانداخته گفت: ...
انجماد شعر معاصر [اندیشه]
-
تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 15:46
شعرِ معاصر داعیۀ نگاهِ تازه دارد و این نگاهِ تازه را در فرمهای تازه و زبانِ تازه متجلّی میکند؛ اما زبانِ تازه منجر به نگاهِ تازه در میانِ خوانندگان نشده است. نگاهِ تازۀ شعرِ معاصر در فرم تازهاش باقی میماند و منجمد میشود و راه به دلِ خواننده نمییابد. ۱۴ آذر ۹۵ چون زبانِ فارسی یا دیگر به شعر نیازی ندا...
کلمۀ بیعذاب [شعر]
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:02
ما قلعههایی هستیم با صد نگاهبانِ هراس و دیوارهای سنگ و سکوتمان را که حافظانِ قلبهامان اند به فال میگیریم ولی هیچکس نمیآید که دری نیست که دری تنگ حتی نیست تا مسیحا از آن بدمد و تمنّای بیگانه شعلهور شود ما قلعههایی دور ایم و فیضِ ما کور است و دیدهبانمان هیچ نمیبیند و از دور صدا میآید صدای بیگانه بر قل...
در ظلمات [شعر]
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:02
بچه نوری روشن داشت گفت: نور میخواهی؟ گفت: نه. اشکها در چشمها -در ظلمات- میلرزند 18 آذر 1395
آدم ها و جنگ ها نه، اشیا [اندیشه]
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:02
تاریخ را اشیا عوض کردهاند؛ نه آدمها. گیرم که این اشیا را خودِ آدمها ساخته باشند. اشیا میمانند و آدمها به اشیا تبدیل میشوند. 19 آذر 1395
پردگیان باغ سکوت [گزارش]
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:01
.
بی نوا [شعر]
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:01
تو بر سطحِ آب راه میروی من از این گوشۀ نهفته میبینم ات و از نوای بر بادِ رفتنِ تو به درکِ ماهیها میرسم به اوجِ لغزش تو بر آب میروی من چون برگِ بینوا بر باد 26 آذر 1395 بازنویسی شعری از 12/6/92
ای بادِ شرطه برو بذار باد بیاد [یادداشتِ شخصی]
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:01
ای بادِ شرطه برو بذار باد بیاد [یادداشتِ شخصی] علمهاتان نگون گردد ما در جایگاهِ انسانهایی از بیدردی بیمار، چهقدر به شادمانی نیاز داریم؟ چقدر میتوانیم شادمان باشیم؟ بیدردیمان چقدر به ما اجازۀ شادمانی میدهد؟ همیشه به تبعیت از تمثیلِ «یک سوزن به خود و یک جوالدوز به دیگران»، خودم را جلو انداختهام تا از ...
من و کتابها [یادداشت شخصی]
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:01
اعتمادی که به کتابها دارم، به آدمها ندارم. برای اثباتِ ظلمتِ دلم چه دلیلی از این روشنتر؟ کتابها میگویند رسیدن به سلام، تنها از طریقِ سکوت است. باید با مراقبه و انزوا و سکوت تن را پرورد، نه با صحبتِ غوغا. کتابها میگویند برای رسیدن به سلام، باید از خود کاست. باید از خود، با ترکِ بینهایت، ظرفی تهی برای...
کلمات دیگر بریدهاند [اندیشه]
-
تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:00
شعرها را شاعران با دست مینویسند؛ اما آواها از عمقِ تنها برمیآیند. یعنی شعرها چقدر از جانها فاصله دارند. چقدر دستِ شاعران کوتاه است. تو برپایی آنجا که مطرب نشیند همیشه این مصراع را حرفی از تحقیرِ شاعران خواندهایم؛ یک بار ناصرِ خسرو و کلِ قضیۀ دربار و چه و چه را کنار بزنیم و به مصراعِ بیزمان نگاه کنیم...
فریاد [شعر]
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 16:18
از ظلمات که میگذشتم شاملو را دیدم روی شاخهای که بهسوی نور فریاد میکشید نشسته بود 18 آبان 1395 قصردشت
بازشناختِ خود در اشیا [فلسفهبافی]
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 15:09
پیش از این (شاید دو سال پیش بوده باشد) جایی نوشتهام: «اشیا آینه نیستند؛ پنجره اند. و ما هم ناظر ایم، هم منظره.» منظورم از این گزاره این بوده است که ما از پنجرۀ اشیا به خودمان نگاه میکنیم، نه در آینۀ اشیا. در تعبیرِ آینه، تصویرِ ما در اشیا، مجازی و ناپایدار و عرضی ست؛ اما در تعبیرِ پنجره، آنچه میبینی...
آتشی که [شعر]
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 15:09
آتشی که من دیدم در چشمِ تو چه بود چه میدیدی که میسوخت 12 آبان 1395